تبليغاتX
عشق مرد
راه دور است و پر از خار بيا برگرديم

سايه مان مانده به ديوار بيا برگرديم

هر زمانی که تو قصد سفر از من کردی

گريه ام را تو به ياد آر بيا برگرديم

اين کبوتر که تو اينسان پر و بالش بستی

دل من بود وفادار بيا برگرديم

ترسم اينجا که بسوزد پر و بال عشقم

يا شود حاصل تکرار بيا برگرديم

يک غزل نذر نمودم که برايت گويم

گفتم آنرا شب ديدار بيا برگرديم

باز گفتی که برايم غزل از عشق بگو

يک غزل می گویم اينبار بيا برگرديم

من که عشقم به دو چشم تو دخيلی بسته است

عشق من را مکن انکار بيا برگرديم

 

+ نوشته شده توسط ........... در یکشنبه 10 آبان1388 و ساعت 21:39 |
+ نوشته شده توسط ........... در چهارشنبه 6 آبان1388 و ساعت 18:35 |
 

 

و عشق

 

 

صدای فاصله هاست

 

 

+ نوشته شده توسط ........... در دوشنبه 4 آبان1388 و ساعت 11:19 |
 

 

کسی نیست

 

 

بیا زندگی را بدزدیم

 

 

آن وقت

 

 

میان دو دیدار قسمت کنیم

 

 

+ نوشته شده توسط ........... در دوشنبه 4 آبان1388 و ساعت 11:18 |
+ نوشته شده توسط ........... در شنبه 2 خرداد1388 و ساعت 22:9 |
تو مرا میفهمی
+ نوشته شده توسط ........... در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 و ساعت 13:45 |
 

حالا چه حجمی دارد این خانه !

 

همان جا نشسته ام که می دانی

 

و تو آنجایی نیستی که می دانم !

 

+ نوشته شده توسط ........... در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 و ساعت 13:29 |
 

ای که از اول جاده به سکوت شدی گرفتار

 

منو از خاطره کم کن     تا ابد خدا نگهدار

 

 

+ نوشته شده توسط ........... در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 و ساعت 18:42 |
 نگاهت...

فقط نگاهت بس است و لمس دستان گرمت

گاه طاقت نوشتن از دستم می رود

وقتی به روزهای با تو بودن می اندیشم

جایی که اولین بار دیدمت

جایی که اولین بار عاشقت شدم

و هنوز چشم انتظارم

 چشم انتظار دوباره دیدنت

 

+ نوشته شده توسط ........... در چهارشنبه 23 بهمن1387 و ساعت 21:5 |
 

 درشکه اي مي خواهم سياه

که ياد تو را با خود ببرد

يا نه نه!!! ياد تو باشد

مرا با خود ببرد

 

+ نوشته شده توسط ........... در چهارشنبه 23 بهمن1387 و ساعت 21:2 |
این لحظه و همیشه !

به یاد مارجانیکا !

عزیز ترین موجود ِ معاصرم !

که در عمق دریاهای وهم و هول و مرگ ،

مروارید اکتشافاتم شد

و اکنون

یگانه و بی تا می درخشد و ظلمانی ترین زوایای وجودم را روشن می کند !

به یاد او که شبیه هیچ کس نیست !

شبیه ِ هیچ کس

الّا رویاهای دور و دراز ِ خودم !

بهانه ی همه ی دویدن ها و ایستادن ها و نشستن ها و خوابیدن ها !

همه جا !

همه جا !

همه جا تو بودی و دلم را به بازی می گرفتی و نمی شناختمت !

سر بر شیشه ی یخ بسته ،

برف ِ سنگین ِ خیابان ها را تماشا می کردی

افسون همه ی دریا ها !

ژرفای همه ی افق ها !

آخرین آیه از کتابی مقدس که در خاطره ی جهان مانده است !

آدرس ِ خدا !

هستی کوچک من ،

به یاد تو !

یادم !

تنها یادم !

این لحضه و همیشه ...

+ نوشته شده توسط ........... در سه شنبه 24 دی1387 و ساعت 21:52 |
بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد ،

نه شمارش ستاره ها تسکینم !

چرا صدایم کردی؟

چرا !

سراسیمه و مشتاق،

سی سال بی هوده در انتظارِ تو ماندم و...

 

نیامدی !

 

+ نوشته شده توسط ........... در دوشنبه 16 دی1387 و ساعت 15:24 |
 

آشفتگي من از اين نيست که تو به من دروغ گفته اي ،

 

 از اين آشفته ام که ديگر نميتوانم تو را باور کنم

+ نوشته شده توسط ........... در دوشنبه 11 آذر1387 و ساعت 23:20 |
 

 

 

چون سرابی در کویر

 

 

چون خیالی دلپذیر

 

 

رفته بودی آمدی

 

 

اما   چه   دیر.........

 

 

+ نوشته شده توسط ........... در یکشنبه 26 آبان1387 و ساعت 9:0 |
وقتی که خیلی دیره

 تازه می فهمی  اونی که از همه ساکت تر بود

 بیشتر از همه دوستت داشت

ولی تو حواست به شیرین زبونی یه عشق دروغیه

+ نوشته شده توسط ........... در پنجشنبه 9 آبان1387 و ساعت 9:8 |
 

اینجاآسمان ابریست

 

 

آنجا را نمی دانم

 

 

اینجا شده بارانی

 

 

آنجا را نمی دانم

 

 

اینجا فقط رنگ است

 

 

آنجا را نمی دانم

 

 

اینجا دلی تنگ است

 

 

آنجا را نمی دانم

 

 

+ نوشته شده توسط ........... در جمعه 19 مهر1387 و ساعت 1:13 |
 

کاش آدم ها مثل قو ها بودند که وقتی جفتشون می میره

 انقدر فریاد می زنند تا بمیرند

ولی حیف ما آدم ها

وقتی جفتمان می میرد

فریاد می زنیم که نکنه از تنهایی بمیریم
+ نوشته شده توسط ........... در جمعه 19 مهر1387 و ساعت 1:12 |
 

روزگار عجیبی است  که همه در آن گرفتاریم

+ نوشته شده توسط ........... در شنبه 16 شهریور1387 و ساعت 2:57 |
دل اگر عاشق شد...... چوبش بزن........ دارش بزن........

زهرش بده....... او را به این دیوانگی عادت نده.............

+ نوشته شده توسط ........... در شنبه 16 شهریور1387 و ساعت 2:57 |
حالا که ثابت شده تو نموندی سر وعده ها

 

برو منم می گذرم از کرده ها و نکرده ها

+ نوشته شده توسط ........... در شنبه 16 شهریور1387 و ساعت 2:56 |
نه از عشق سخن گفتن ٬  برای آدمی هنوز

 

زود است ! 

 

خیلی زود.........

+ نوشته شده توسط ........... در شنبه 16 شهریور1387 و ساعت 2:56 |
آنجا که تبسم لبانت با اشک چشمانم درهم

آمیخت   چقدر محتاج بودم   

  نبودنت را

تاعمق وجود حس کنم

+ نوشته شده توسط ........... در شنبه 16 شهریور1387 و ساعت 2:55 |
عشق قاب عکس کهنه ای بود 

 

 گوشه ی چمدان

+ نوشته شده توسط ........... در شنبه 16 شهریور1387 و ساعت 2:54 |
هرگز مرا دوست نخواهی داشت
.
.
.
.
.
.
.
.
.

تنها حقیقتی ست  که میدانم

 

+ نوشته شده توسط ........... در شنبه 16 شهریور1387 و ساعت 2:54 |
 

 

می تونی ز دست من پر بزنی اما نزن

 

می تونی قلبمو خنجر بزنی اما نزن

 

می دونم بی خبر از من همیشه کجا می ری

 

به وعده ای به پیمونی سر می زنی اما نزن

 

+ نوشته شده توسط ........... در شنبه 16 شهریور1387 و ساعت 2:48 |
 

خواستم زیبا ترین کلام را به یاری بگیرم

تا صمیمانه ترین عشق ها را تقدیمت کنم

ذهنم یاری نداد

پنداشتم که ساده نوشتن همچون ساده زیستن زیباست

پس ساده می گویم

دوستت دارم.........

 

+ نوشته شده توسط ........... در شنبه 16 شهریور1387 و ساعت 2:47 |
 

تو در قلبم گل یاسی

ترنم های احساسی

اگر سردم اگر مجموعه ی دردم اگر پاییز در چشمم غزل خوانده

تمام ذهن پاکت در دلم مانده

 

+ نوشته شده توسط ........... در شنبه 16 شهریور1387 و ساعت 2:46 |
 

يکي مي پرسد اندوه تو از چيست؟

 

 سبب ساز سکوت مبهمت کيست؟

 

 برايش صادقانه مي نويسم

 

 براي آنکه بايد باشد و نيست

 

+ نوشته شده توسط ........... در جمعه 8 شهریور1387 و ساعت 19:12 |
 
دونفر که همديگرو خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي تونستند از هم جدا
 
باشند، با خوندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان
 
کنند و هر کدام در انتظار ديگري، همديگرو نمي بينند. چون هر دو به صورت
 
اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن،
 
اگر خودش برگشت، مال توست و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده
+ نوشته شده توسط ........... در چهارشنبه 16 مرداد1387 و ساعت 12:48 |
اگر ميدانستي که چقدرتنهام......برايم اشک مي ريختي ....و اگر مي دانستي چقدر اشک مي ريزم تنهايم نميگذاشتي؟
+ نوشته شده توسط ........... در چهارشنبه 16 مرداد1387 و ساعت 12:40 |


Powered By
BLOGFA.COM